بررسی اشعار امام خمینی(ره) - قسمت - اول

واحد شعر و ادب تبیان زنجان-

  آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

  



ارواح مقدس و متعالی برگزیدگان و اولیای الهی، این کبوتران حریم ملکوت و عندلیبان گلشن لاهوت، که از عالم امر و قرب و جوار محبوب ازلی در تنگنای عالم طبع و سراچۀ ترکیب افتاده و در این دامگاه محنتزای ناسوت گرفتار آمده‏اند، پیوسته به سان نی از نیستان جدا گشته، دردمندانه از سینۀ سوزان، نالۀ اشتیاق بر می‏آورند و در این غریبستان از دوری یار و دیار شکوه آغاز می‏کنند. این جانهای آرزومند، طایران گلشن قدس، همواره سر آن دارند که‏این تخته بند تن را بهم درشکنند و از این دامگه حادثه پر گشایند، و به مرجع و منزل نخستین خود، یعنی جوار و قرب رفیق اعلی، بازگردند و در جایگاه صدق، نزد ملیک مقتدر، مقام گیرند که گفته‏اند:

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش       باز جوید روزگار وصل خویش

در وصف این محبّان، امام عارفان و مقتدای موحدان، علی، علیه‏السلام، فرمود: «اگر نبود اجل محتوم و وقت معیّن که خداوند بر آنان مقدّر و مقرّر فرموده، روانهایشان یک چشم بر هم زدن در کالبدشان آرام نمی‏گرفت.» این شیفتگان جمال مطلق چون به درد مهجوری مبتلا گردند، با استمداد از جذبات و عنایات حضرت حق، و با تصفیه و تزکیه، حُجب را یکی پس از دیگری از میان برمی‏دارند و به سیر الی الله می‏پردازند، و با تجلی انوار وحدت از قید کثرت رها می‏شوند، تا به مرتبۀ شهود حق رسند و به مقام جمع بعد از فرق نایل آیند.

و اما زبدگانی که برگزیدگان حضرت دوست‏اند از این مرتبه فراتر می‏روند؛ چه آنان در نهایت مراحل سلوک به سیر من الخلق الی الخلق بالحق می‏پردازند. یعنی، این واصلان و منتهیان را تکلیف و رسالتی است تا مردمان را به سوی مبدأ متعال و کمال اسماء جمال رهنمون گردند. اینان مأمورند تا اعلام هدایت را برافرازند و معالم ارشاد را بر پای دارند و خلق را از ظلمات جهل و گمراهی و درکات استضعاف و ستم برهانند، و آنان را به مقام و جایگاه سعادت و سرمنزل سلامت راهبر شوند. از این رو کار این برگزیدگان صعب و دشوار است؛ زیرا از سویی، میل دلشان متوجه معبود و محبوب خویش است و مشتاق وصل مدام؛ و از سویی، به خلق مشغول‏اند.

و از دوام اصل محروم. انبیای عظام و اوصیای کرام و وارثان مقام آن بزرگواران را چنین حالتی است. نقل است که پیامبر اکرم(ص) چون زیاده به کار خلق می‏پرداخت و از این راه احساس قبض و گرفتگی خاطر می‏کرد، از پی رهایی از این کدورت و ملال، بلال را می‏فرمود: قُمْ یا بَلالُ، فأَرِحْنا بِالصَّلوٰة (ای بلال برخیز و برای نماز آواز ده و ما را راحت و آسوده ساز). و از این ملالت باز رهان.

اولیای الهی، که وارثان میراث انبیایند و نایبان مقام ولایت، چون به اقتضای وظیفه و تکلیف خویش از پی راهنمایی خلق قیام کنند، از فیض خلوت حضور و شهود باز می‏مانند؛ از این رو، مترصد و در پی فرصت‏اند تا دیگر بار به حضرت دوست باز آیند و آینۀ دل را با صیقل ذکر جلا بخشند؛ هر چند که ‏این مقیمان کوی محبت در بحبوحۀ اشتغال به امور ظاهر و حل و فصل کار خلایق باز دلشان از ذکر خدا و نجوای با او غافل و فارغ نمی‏ماند.

امام خمینی، سلام الله علیه، را نیز چنین حالتی بود. او در همان حال که دل از گرد هر گونه تعلقی پرداخته بود بار سنگین رسالت و رهبری را به دوش می‏کشید، و خود را مکلف می‏دید تا از پی رهایی خلق نهضتی عظیم و قوی‏بنیان، پایه ریزد تا مگر خدای عالم آن را به انقلابی عالمگیر منتهی گرداند، آن سان که اساس دیرپای نظام جور و فساد در جهان از ریشه برافتد و دیگر بار فروع جانفزای توحید، کران تا کران گیتی را روشن سازد و عدل و آزادی و برابری و برادری ایمانی چهرۀ افسردۀ عالم را رونق بخشد. امام، گاه که از این وظیفۀ سنگین فراغتی می‏یافت، در خلوات و اوقات خاص، به یاری سخنانی موزون، آبی بر آتش درون می‏افشاند و با زبان شعر، حدیث درد فراق را با دلدار یگانه باز می‏گفت. حضرت امام هرگز سر شعر و شاعری نداشت و خود را به ‏این پیشه سرگرم نساخته بود. آن عاشق صادق هر گاه از ادای وظیفه و رسالت خویش فراغتی حاصل کرده شرح درد مهجوری را در قالب الفاظ و کلمات موزون بر ورق پاره‏ای رقم زده است. او مقصدش شعر و شاعری نبود بلکه شعر نیز جلوه‏ای از جلوه‏های روح بلند و متعالی او بود. شعر او به مثابت «اَرِحْنا یا بلال» است. شعر او نجوای عاشقانه، روح هیجان‏زده و بی‏تابی است که در خلوت تنهایی با بکارگیری کلمات، راز دل دردمند خویش را با محبوب باز گفته و با معبود به راز و نیاز پرداخته است. او قافیه‏اندیش نبوده و به گفتۀ مولانا هرگاه خون در درونش جوش کرده از شعر بدان رنگی داده است. آن بزرگ خود در باب شعرگویی خویش فرموده:
باید بحق بگویم که نه در جوانی، که فصل شعر و شعور است و اکنون سپری شده، و نه در فصل پیری، که آن را هم پشت سر گذاشته‏ام، و نه در حال ارذل العمر، که اکنون با آن دست به گریبانم، قدرت شعرگویی نداشتم.

آری شعر امام محصول حالت استغراق و مولود فنای در سبحات جلال و جمال حضرت حق است و نتیجۀ شهود لقای دلدار.

 هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال       با که گویم که درین پرده چها می‏بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافۀ چین       آنچه من هر سحر از باد صبا می‏بینم

چنین شعری که مولد چنان حالتی است، طوری است ورای طور متداول و مرسوم میان شاعران. چنین سخنی ممکن است گاهی در آن برخی تعقیدها و عدول از پاره‏ای موازین مرسوم زبان، مشهود گردد؛ بنابر آنچه گفته آمد نباید آن را با معیارهای رایج میان ادیبان و شاعران سنجید این‏ها شعر نیست، بلکه گدازه‏های دل‏سوخته و شعله‏های جان سودازده‏ای است که بی‏هیچ تقید و تکلفی، گه گاه از درون آتشفشان دل آن پیر و مراد فوران کرده و در قالب الفاظ شکل گرفته است.

 تا که مستغرق شدم در قعر بحر بیخودی
سر به سر دریا شدم نه جوی ماند و نه غدیر

اما آثار منظوم آن حضرت را وجوهی است که می‏تواند بعضی از آن در این مجال مورد بحث قرار گیرد؛ از قبیل تعابیر و اصطلاحات و سبک و شیوۀ آنها و تأثیر از شاعران پیشین و عارفان متقدم، و نظایر این عناوین که بحث تفصیلی در هر یک مجال و فرصتی گسترده می‏طلبد که ‏این مقام را جای آن نیست. از این رو، به الزام و ضرورت به مروری اجمالی و سیری گذرا در این باره بسنده می‏کنیم.

تعابیر و اصطلاحاتی که در آثار حضرت امام آمده همانهاست که عارفان شاعر و شاعران عارف در اشعار خود آورده‏اند. عارفان واصل، معانیی را که در احوال مشاهده و واردات قلبی یافته و به ذوق حضور آزموده‏اند در قالب الفاظ و به صورت رمز و استعاره بیان می‏کنند؛ چه آن مشاهدات و یافته‏ها به بیان در نمی‏آید و آن معانی را در کلام نمی‏توان گنجاند:

 معانی هرگز اندر حرف ناید       که بجز قلزم اندر ظرف ناید

 از این رو، آنان هرگاه از آن حالات و مقامات و از آن حقایق و معارف خبر دهند، آن را در جامۀ اشاره و رمز و استعاره در می‏پوشانند، چنانکه جز ارباب شهود و آشنا به مقامات آنان دیگران چیزی از آن در نمی‏یابند، و چه بسا که بیگانگان آن مقامات را بر خلاف خوانند و به غلط افتند.

 اصطلاحاتی است مر ابدال را       که خبر نَبْود از آن غفّال را

برای دفع توهمات و تبیین رموز کنایاتِ این سخنان است که در شرح این معارف کتابها نگاشته و رساله‏ها پرداخته‏اند تا طالب حق با رجوع به آنها مراد از آن اصطلاحات را دریابد. در این معنی فیض کاشانی گوید:
چون مخدّرات معارف و حقایق و پردگیانِ معانی و دقایق از آن پوشیده‏تر است که به واسطۀ وضع و دلالت الفاظْ متصدی اظهار آن توان شد، لاجرم به دستیاری امثال و اشباه در ابراز آن کوشیده، و هر حقیقتی را به اسم یکی از محسوسات که مناسبتی با او دارد تعبیر می‏کنند؛ چون «رخ» و «زلف» و «خط» و «خال» و «چشم» و «ابرو» و «دهان» و «زنّار» و «کفر» و «ترسایی» و غیر آن؛ که هر یک از آن اشاره به معنیی است از معانی حقایق، تا هم اهل معنی از آن حقایق محظوظ گردند، و هم اهل صورتْ از صورت مجازی آن بی‏بهره نمانند.

عرفای کاملْ حقایق را به ذوق و شهود دریافتند، و از برای آنچه به مشاهدۀ آن نایل گردیدند تعابیر و اصطلاحاتی وضع کردند و برای آن یافته‏ها و واردات عباراتی ساختند، تا بدان وسیله مستعدان را به فهم آن حقایق و اسرار راهبر شوند. شمس مغربی گوید:

 اگر بینی در این دیوان اشعار       خرابات و خراباتی و خمّار
بت و زنّار و تسبیح و چلیپا      مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا
شراب و شاهد و شمع و شبستان       خروش بر بط و آواز مستان
می و میخانه و رند خرابات       حریف و ساقی و مرد مناجات
نوای ارغنون و نالۀ نی      صبوح و مجلس و جام پیاپی
خط و خال و قد و بالا و ابرو       عَذار و عارض و رخسار و گیسو
مشو زنهار از آن گفتار در تاب       برو مقصود از آن گفتار دریاب
مپیچ اندر سر و پای عبارت      اگر بینی ز ارباب اشارت
نظر را نغز کن تا نغز بینی       گذر از پوست کن تا مغز بینی

اکنون پس از این مقدمه، به مروری بر سروده‏های آن حضرت می‏پردازیم. حضرت امام در آثار خویش از اصطلاحات عرفای شامخین و سلف صالح بهره جسته و تعابیر ایشان را در شعر خود به کار برده؛ و گاهی خود از آن مصطلاحات مضامین و معانی دیگری قصد کرده است. چنانکه اشارت رفت، شرح و تبیین جمیع مصطلحات در این وجیزه میسور و مقدور نیست، ناگزیر از باب نمونه به چند مورد اکتفا می‏شود، باشد که طالبان را سودمند افتد و بدانند که مقصود از این دست تعابیر مصادیق محسوس و متعارف نیست، بلکه هر یک به حقیقتی اشارت دارد.

یکی از اصطلاحاتی که ارباب معرفت در سخنان خویش آورده‏اند «رخ» است، که گفته‏اند مراد از آن تجلی جمالی حضرت حق است که سبب ایجاد اعیان عالم و ظهور اسماء الهی است. و نیز گفته‏اند مقصود از «رخ» لطف الهی است. فیض درین معنی گوید: «رخ عبارت از تجلی جمال الهی است به صفت لطف؛ مانند «لطیف» و «رئوف» و «توّاب» و «محیی» و «هادی» و «وهّاب». امام کلمۀ «رخ» را بکرات در سخن خویش آورده:

 ای خوبْ‏رخ که پرده‏نشینیّ و بی‏حجاب      ای سد هزار جلوه‏گر و باز در نقاب
با عاقلان بگو که رخ یار ظاهر است      کاوش بس است این همه در جستجوی دوست

  شمس مغربی گوید:

 ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا       وی روی تو در آینۀ کوْن هویدا
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد       عکس رخ خود دید، بشد واله و شیدا

حافظ گوید:

 مردم دیدۀ ما جز به رخت ناظر نیست       دل سرگشتۀ ما غیر ترا ذاکر نیست

اصطلاح دیگر «زلف» است، که گفته‏اند کنایه از مرتبۀ امکانیه از کلیات و جزئیات و معقولات و محسوسات و ارواح و اجسام و جواهر و اعراض است. عراقی گوید: «زلفْ غیب هویت است که هیچ کس را بدان راه نیست.» فیض گوید: «زلف عبارت از تجلی الهی است به قهر؛ مانند «مانع» و «قابض» و «قهّار» و «مُمیت» و «مضلّ» امام گوید:

 سر زلفت به کناری زن و رخسار گشا       تا جهان محو شود خرقه کشد سوی فنا
در صید عارفان و ز هستی رمیدگان       زلف چو دام و خال لبت همچو دانه است

عراقی گوید:

 زلفش گرهی بگشود بند از دل ما برخاست دل جان ز جهان بگرفت در حلقۀ زلفش بست

مغربی گوید:

 دیگر از مصطلحات عرفانی «خال» است، که گفته‏اند عبارت است از نقطۀ وحدت حقیقی؛ و مرادْ وحدت ذات است. فیض گوید: «خال عبارت است از نقطۀ وحدت حقیقیه من حیث الخفاء، که مبدأ و منتهای کثرت اعتباری است، و از ادراک و شعور اغیار محتجب و مخفی است.» امام در این معنی گوید:

 من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم       چشم بیمار ترا دیدم و بیمار شدم
گیسوی یار دام دل عاشقان او       خال سیاه پشت لبش دانۀ من است

عطار گوید:

 در طواف نقطۀ خالت ز شوق       چرخ سرگردانْ چو پرگاری بود

عراقی گوید:

 سودای زلف و خالت جز در خیال ناید       اندیشۀ جمالت جز در گمان نگنجد

اصطلاح دیگر «لب» است، که گفته‏اند مقصود از آن کلام است؛ و نیز اشاره به «نَفَس رحمانی» است که افاضۀ وجود بر اعیان می‏کند. فیض گوید: «لب عبارت است از روان‏بخشی و جان‏فزایی که به زبان شرع از آن «نَفْخِ روح» تعبیر می‏کنند.» امام در این معنی گوید:

 شیرین لب و شیرین خط و شیرین گفتار       آن کیست که با این همه فرهاد تو نیست
سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق      لب نهم بر لب شیرین تو فرهاد شوم

عراقی گوید:

 حلاوت لب تو دوش یاد می‏کردم       بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت

حافظ گوید:

 آنکه جز کعبه مقامش نَبُد از یاد لبت       بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

زان زلف پراکنده و زان غمزۀ فتّان       پر گشت جهان سربسر از فتنه و آشوب
گرد اورنده گروه ادبیات تبیان زنجان