معنی جان در مثنوی مولوی


 

امروز روز خوبی بود. مدتها بود دوست داشتم محضر مجتهد شبستری را از نزدیک درک کنم. مؤسسه سروش مولانا این مجال را فراهم کرد و در جلسه سخنرانی ایشان در ایوان شمس شرکت نمودم. موضوع سخن، معنای جان از نظرگاه مولوی بود. دکتر در ابتدا اذعان کردند که من مولوی شناس نیستم و صرفا یافته های خود را هر از چند گاهی در این باب با مخاطبان در میان می گذارم. صلابت سخن دکتر آنگاه که با مباحث هرمنوتیک  - که تخصص اصلی اوست- در هم می پیچید وضوحی دوچندان می یافت.

"جان" در مثنوی معنوی به معنای نفس و هستی به کار نرفته است. (وقت آن آمد که من عریان شوم/ نقش بگذارم سراسر جان شوم) جان در نگاه مولوی مترادف است با "خبر" (جان نباشد جز خبر در آزمون/ هرکه را افزون خبر جانش فزون/جان ما از جان حیوان بیشتر/از چه ؟ زان رو که فزون دارد خبر) اما این خبر نه از نوع علم حضوریست نه علم شهودیست و نه علم مطابقت ذهن با عین است بلکه "خبر" یک حقیقت زمانمند است و لحظه به لحظه نو به نو می شود( درهر سه نوع علم یاد شده، خبر به محض تبدیل شدن به علم از نو شدن بازمی ایستد مثلا وقتی برای اولین بار می گوییم 2 ضرب در 2 مساوی 4 می شود این یک خبر است اما به محض اینکه این خبر تبدیل به علم شد و تثبیت شد دیگر از خبر بودن ساقط می شود).

مولای رومی مفهومی دیگر را در همین راستا به کار می گیرد با عنوان "عدم" (پس چه باشد عشق، دریای عدم) حلقه ارتباطی این تعابیر اینجا شکل می گیرد که مولانا اعتقاد دارد عالم "عدم" عالمیست که شما از قفس آزاد شده اید و به طور مطلق با "خبر"ید . مولانا عملا راوی عدم است نه راوی وجود  و فناء فی الله همان خبر یافتن از "عدم" است و می گوید در "وجود" دنبال خدا نگرد بلکه در "عدم" او را جستجو کن(پس در آ در کارگه یعنی عدم/تا ببینی صنع و صانع را بهم/کارگه چون جای روشن‌دیدگیست/پس برون کارگه پوشیدگیست) (گوهری بودم، نهــان اندر صدف/ در کف دریای خلقــــت بی هــدف/موجی از عشق آمد،از جایم بکند  /گاهی اینســـو، گاهی آنسـویم فکند/ مدتی در سینــــه اش جایم بداد/ آنگه افکنــــدم در آغوش جمــــاد/از جمادی مــــردم و نامی شدم/ و ز نمــــا مردم ز حیوان ســـرزدم/ مردم از حیــــــوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم/ حمله دیگـــر بمیـــرم از بشــر / تا بــر آرم از ملائــک بـــال و پـر/ بار دیگر از ملــک هم بگـــذرم / آنچـــه اندر وهـــم ناید آن شـــوم/ پس "عدم" گردم عدم چون ارغنون/ گــویــدم انّـــا الیـــه الــراجعــون)

پس مراد مولوی از "جان" همان "عدم" است و آنگاه که نقش را کنار می گذارد و همه جان می شود می خواهد قفس هستی را -به تعبیر نیشی تانا یکی از فلاسفه ی بودیست ژاپنی- سوراخ کند و در فضایی بی حد و مرز بی واسطه با حقیقت روبرو شود. مخلص کلام اینکه حقیقت در نظر مولانا یک حادثه است حادثه ی خبردار شدن. مولوی اگر در آغاز روایتگر "وجود" بوده در انجام روایتگر "عدم" شده است و بواقع مولانا در دفاتر ششش گانه مثنوی معنوی سرگذشت خروج تدریجی خود را از "وجود" و ورود خود را به "عدم" روایت کرده است. 

این مطالب تقریری در کمال تلخیص از سخنان اندیشمند و فیلسوف گرانقدر دکتر مجتهد شبستری بود که حلاوت گفتارش هنوز در جانم باقیست.   

ح.رضوی فرد