داستان ضحاک نقل از سایت تبیان

بازخوانی داستان ضحاک و شناخت اساطیر

خلاصه داستان

مرداس شاهی خداشناس و حاکم سرزمین نیزه گزار است . او پسری به نام ضحاک دارد که صاحب هزار اسب است . دیو دل ضحاک را تباه می کند و او را تشویق و ترغیب به کشتن پدر می سازد و بدین سان ضحاک با کشتن پدر جانشین وی می شود . بعد از رسیدن به قدرت دیو فریبی دیگر می سازد و به شکل آشپز بر وی ظاهر می شود و برای او از گوشت ، تخم مرغ و مرغ غذا می سازد . ضحاک دل به مهر وی می سپارد و برآن می شود که به خاطر کار او به وی پاداشی دهد. دیو تنها می خواهد که بر دو شانه ی وی بوسه زند . از بوسه ی دیو بر دو شانه ی ضحاک دو مار شگفت می روید و آرام را از وی می رباید . دیو با این ترفند می خواهد که جهان را از مردمان خالی سازد ، به همین دلیل پادشاه نگون بخت را راهنمایی می کند که از مغز جوانان ماران را خورش دهد تا مگر با این پرورش از بین بروند .

در همین زمان مردم ایران دل از مهر جمشید گسسته اند و به سوی او می شتابند و او را شاه ایران می خوانند.پادشاه مار بر دوش به ایران می آید تاج بر سر می نهد و جمشید را پس از صد سال آوارگی از پا در می آورد و دختران وی ارنواز و شهرناز را به زنی می گیرد . ضحاک هزار سال به بیداد و تباهی فرمان می راند و هر شب از مغز جان دو جوان خورش برای دو مار می سازد . سرانجام دو نژآده ی ایرانی به نام ارمایل و گرمایل به فکر تدبیر و چاره جویی می پردازند و به نام آشپز و خوالیگر نزد شاه می روند و زمین خدمت می بوسند . آنان هر بار گوسفندی را به جای یکی از جوانان می کشتند و بدین سان هر ماه سی جوان را از مرگ نجات می دادند و آن ها را به کوه می فرستادند و به دامداری می پرداختند . کردان از نژآد این جوانانند .

شبی ضحاک در خواب می بیند که جوانی گرزه گاوسار در دست دمان به پیش وی می رود و پالهنگ بر گردن وی می نهد . یکی از خوابگزارن خواب ضحاک را این گونه تعبیر می کند که آفریدون از مادر خواهد زاد و باگرزه ی گاو چهرش بر فرق وی خواهد کوفت. در همین ایام فریدون و گاو پرمایه پا به عرصه هستی می نهند . آبتین پدر فریدون که از موبدان است به دستور ضحاک کشته می شود و فرانک مادر فریدون از بیم گزند ضحاک ، فرزند را به مرغزاری می برد و او را به نگهبان مرغزار می سپارد . نگهبان سه سال فریدون را با شیر گاو پرمایه می پرورد . فرانک که هم چنان از ضحاک بیمناک و هراسان است فرزند را به البرز کوه می برد و به مردی دینی می سپارد . فریدون تا  شانزده سالگی در کوه البرز می ماند .فریدون از مادر درباره نژاد و تبار خویش می پرسد و مادر داستان را از آغاز برای فرزند بازگو می کند . دل فریدون از گفته های مادر به درد می آید و برآن می شود که به ایوان ضحاک حمله کند. در همین ایام که ضحاک در اندیشه ی یافتن فریدون است مردی به نام کاوه آهنگر  نزد وی می آید و از ظلم و بیداد او داد سخن سر می دهد.کاوه مردم را به یاری فریدون و جنگ با ضحاک فرا می خواند.فریدون با گرز گاو رنگ به همراه سپاهی به کاخ ضحاک حمله می کند . در آن زمان که ضحاک برای یافتن فریدون از کاخ خارج شده فریدون به ایوان وی حمله می کند و ارنواز و شهر ناز را از مشکوی ضحاک بیرون می آورد و از آن ها می خواهد که به آیین سرشان را بشویند و از آلودگی رهایی یابند. وزیر ضحاک کندرو به او خبر می دهد که فریدون به کاخ حمله کرده و شهرناز و ارنواز را به همسری گرفته است . ضحاک دمان به سوی ایوان خویش می آید و به نبرد با فریدون

می پردازد. فریدون تصمصیم می گیرد که ضحاک را از پای در آورد اما سروش به نزد وی می آید و او را از کشتن برحذر می دارد .در نهایت ضحاک را به کوه دماوند می برد و در آن جا با میخ هایی گران سنگ فرو می بندد .

نمادها و بنیادهای داستان

1 –  ضحاک : این نام تازی شده ی  دهاک پهلوی است . اژی دهاک که پاره ی اول این نام به معنای مار است . در اوستا گاه تنها اژی آورده است . و آن دیوی است که اهریمن برای تباهی جهان  راستی و نابودی مردمان آفریده شده است . در نماد اسطوره شناسی ایران نماد مار است و آن نشان اهریمن است . اهریمن زمانی که می خواهد به تباهی و زیانکاری بپردازد در پیکر و چهره ی مار به نمود می آید . در شاهنامه ضحاک را با اهریمن پیوندی تگاتنگ و ناگسستنی است .

فریدون نقطه مقابل ضحاک است از دید نماد شناسی نماد ناساز و مقابل وی است از رویارویی این دو هماورد و ناساز حماسه شکل می گیرد . چرا که حماسه جز ستیز ناسازها نیست .

2 – فریدون : در اوستا ثراتئون و در پهلوی فریتون است . نام پدرش آبتین و نام مادر وی فرانک است . آبتین از دیدندانان و موبدان هوم  است . این موبدان کسانی بوده اند که گیاه اسرار آمیز هوم را می یافته و آن را در هاون می کوبیدند و شیرابه  آیینی فراهم می کردند . فریدون نقطه مقابل ضحاک است از دید نماد شناسی نماد ناساز و مقابل وی است از رویارویی این دو هماورد و ناساز حماسه شکل می گیرد . چرا که حماسه جز ستیز ناسازها نیست . فریدون پهلوانی خجسته است و دارای خورنه ( فر ) و پیام آور شادی و بهره مند از نیروهای پاک و ایزدی است . فریدون را می توان پادشاه و پهلوان مهری نام نهاد . جشن مهرگان را فریدون بنیاد نهاد و در مهرماه کلاه کیانی بر سر نهاد .

3 – کندرو : کارگزار و وزیر ضحاک است . در داستان ضحاک چهره یی کم فروغ و از رده پایین دارد . فردوسی کندرو را این چنین معرفی می کند : کسی که همراه بیداد ضحاک است و به آهنگ آن هرگز از بیداد جدایی نگیرد به کندی در پیش آن گام می زند . از کارهای پهلوانانه ی گرشاسب کشتن کندرو است که به دیو زرین پاشنه مشهور است .

4 – گاو پرمایه:گاوی نمادین و شگفت است. همزمان با تولد فریدون زاده می شود. فریدون با شیر این گاو پرورش می یابد . از دید اسطوره شناسی فریدون اهورایی که برای مقابله با اهریمن به دنیا می آید دارای دایه یی نمادین و افسانه یی چون گاو پرمایه است . در فرهنگ ایرانی همانند دیگر فرهنگ های آریایی گاو دامی آیینی و سپند است .

گاو در باور ایرانی نماد آفرینش و حیات خاکی ، آبی و آفرینش فرودین است . نمونه راز وارانه ی زمین. به همین دلیل است که در باور های کهن زمین را نهاده بر شاخ گاو می دانستند .

5 – آهن همواره نشانه ی چیرگی و جنگاوری بوده است . هوشنگ  پس از آن که آتش را از دل سنگ خارا به در آورد آهن آبگون را سرمایه ساخت . این دو یعنی آتش و آهن با هم در پیوند هستند . در داستان ضحاک گاو و آهن دو نماد آمیخته با هم هستند . فریدون از آهنگران می خواهد تا گرزی گاو سار از آهن برای او بسازند .

6 – البرز کوه : این کوه در بیشتر داستان های شاهنامه وجود دارد . فرانک فرزند را از بیم ضحاک به البرز کوه می برد . تهمورث دیو بند بر نشسته بر اهریمن به البرز کوه رفت ، سیمرغ زال را در البرز کوه پرورش داد فریدون در البرز کوه بالید . البرز برترین و نخستین کوهی است که از زمین رسته است .

7 -  دشت سواران نیزه گزار : سرزمینی است که ضحاک از آن بر می خیزد . گویند شامل عربستان کنونی است . این سرزمین در ذهن ایرانیان یاد و خاطره یی تلخ و وهمناک دارد . این امر شاید ناشی از پیکارهای خونینی با اقوام سامی نژاد  چون آشوریان و بابلیان می باشد که در ذهنیت ایرانیان مانده است .

8 – گوشتخواری : یکی از نمادهای اهریمنی ضحاک گوشتخواری وی است . اهریمن به قصد تباهی وی و تسلط بر او و ایجاد روحیه دد منشی و درنده خویی او را به گوشتخواری خو می دهد و بدین سان بر وی چیره می شود . گوشتخواری در باور کهن خویی اهریمنی است .

9 – پیشگویی و کشتن نوزادان : ضحاک پس از نهصد و اندی از حکومت خویش درخواب می بیند که فریدون با گرزه  گاوسار در میانه دو جنگجوی دلیر و دمان به پیش می آید و پالهنگ به گردن وی می نهد . خوابگزاری به نام زیرک به او می گوید که فرجام وی به دست فریدون است . ضحاک به کشتن نوزادان می پردازد تا به خیال خود فریدون را بکشد . شبیه این داستان را در داستان نمرود و ابراهیم ، فرعون و موسی ، هرود و حضرت عیسی  می بینیم.

معنی جان در مثنوی مولوی


 

امروز روز خوبی بود. مدتها بود دوست داشتم محضر مجتهد شبستری را از نزدیک درک کنم. مؤسسه سروش مولانا این مجال را فراهم کرد و در جلسه سخنرانی ایشان در ایوان شمس شرکت نمودم. موضوع سخن، معنای جان از نظرگاه مولوی بود. دکتر در ابتدا اذعان کردند که من مولوی شناس نیستم و صرفا یافته های خود را هر از چند گاهی در این باب با مخاطبان در میان می گذارم. صلابت سخن دکتر آنگاه که با مباحث هرمنوتیک  - که تخصص اصلی اوست- در هم می پیچید وضوحی دوچندان می یافت.

"جان" در مثنوی معنوی به معنای نفس و هستی به کار نرفته است. (وقت آن آمد که من عریان شوم/ نقش بگذارم سراسر جان شوم) جان در نگاه مولوی مترادف است با "خبر" (جان نباشد جز خبر در آزمون/ هرکه را افزون خبر جانش فزون/جان ما از جان حیوان بیشتر/از چه ؟ زان رو که فزون دارد خبر) اما این خبر نه از نوع علم حضوریست نه علم شهودیست و نه علم مطابقت ذهن با عین است بلکه "خبر" یک حقیقت زمانمند است و لحظه به لحظه نو به نو می شود( درهر سه نوع علم یاد شده، خبر به محض تبدیل شدن به علم از نو شدن بازمی ایستد مثلا وقتی برای اولین بار می گوییم 2 ضرب در 2 مساوی 4 می شود این یک خبر است اما به محض اینکه این خبر تبدیل به علم شد و تثبیت شد دیگر از خبر بودن ساقط می شود).

مولای رومی مفهومی دیگر را در همین راستا به کار می گیرد با عنوان "عدم" (پس چه باشد عشق، دریای عدم) حلقه ارتباطی این تعابیر اینجا شکل می گیرد که مولانا اعتقاد دارد عالم "عدم" عالمیست که شما از قفس آزاد شده اید و به طور مطلق با "خبر"ید . مولانا عملا راوی عدم است نه راوی وجود  و فناء فی الله همان خبر یافتن از "عدم" است و می گوید در "وجود" دنبال خدا نگرد بلکه در "عدم" او را جستجو کن(پس در آ در کارگه یعنی عدم/تا ببینی صنع و صانع را بهم/کارگه چون جای روشن‌دیدگیست/پس برون کارگه پوشیدگیست) (گوهری بودم، نهــان اندر صدف/ در کف دریای خلقــــت بی هــدف/موجی از عشق آمد،از جایم بکند  /گاهی اینســـو، گاهی آنسـویم فکند/ مدتی در سینــــه اش جایم بداد/ آنگه افکنــــدم در آغوش جمــــاد/از جمادی مــــردم و نامی شدم/ و ز نمــــا مردم ز حیوان ســـرزدم/ مردم از حیــــــوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم/ حمله دیگـــر بمیـــرم از بشــر / تا بــر آرم از ملائــک بـــال و پـر/ بار دیگر از ملــک هم بگـــذرم / آنچـــه اندر وهـــم ناید آن شـــوم/ پس "عدم" گردم عدم چون ارغنون/ گــویــدم انّـــا الیـــه الــراجعــون)

پس مراد مولوی از "جان" همان "عدم" است و آنگاه که نقش را کنار می گذارد و همه جان می شود می خواهد قفس هستی را -به تعبیر نیشی تانا یکی از فلاسفه ی بودیست ژاپنی- سوراخ کند و در فضایی بی حد و مرز بی واسطه با حقیقت روبرو شود. مخلص کلام اینکه حقیقت در نظر مولانا یک حادثه است حادثه ی خبردار شدن. مولوی اگر در آغاز روایتگر "وجود" بوده در انجام روایتگر "عدم" شده است و بواقع مولانا در دفاتر ششش گانه مثنوی معنوی سرگذشت خروج تدریجی خود را از "وجود" و ورود خود را به "عدم" روایت کرده است. 

این مطالب تقریری در کمال تلخیص از سخنان اندیشمند و فیلسوف گرانقدر دکتر مجتهد شبستری بود که حلاوت گفتارش هنوز در جانم باقیست.   

ح.رضوی فرد

عبرت

گرگـــها خوب بــدانند در این ایل غریــب                             

                                      گر پــدر مـُــرد تفنگ پدری هسـت هنوز   

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند                             

                                    توی گهواره چوبی ، پسری هست هنوز   

آب اگر نیست نترسید ، که در قافله مان                            

                                   دل دریایی و چشمان تــَـری هست هنوز

از جمادی مردم و نامی شدم

 

از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم به ‌حیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چو ارغنون

گویدم کانا الیه راجعون

    

     ( مولوی )

ادامه کنایه ها 2

کنایه های شعر آواز عشق

بخت جوان یار ما : کنایه از خوشبختی و نیک اقبالی

کشتی قالب ببست : کنایه از آفرینش انسان

کشتی شکستن : کنایه از مرگ و مردن

کنایه های درس هشتم: کلبه ی عموتم

دهن کجی کردن پیراهن: کنایه از نامتناسب بودن

 مسیح تو من هستم : کنایه از رهبر و پیشوا و مقتدا بودن

تیره روز : کنایه از بیاره و بد بخت

مرتعش شدن تارهای قلب : کنایه از تحت تأثیر فراوان قرار گرفتن و درک احساس مهربانی و عطوفت

بار همه را حمل می کرد:  کنایه از کمک و یاری رساندن

سنگ دلی : کنایه از بی رحمی و ظلم و ستم

به خدمتت می رسم : کنایه از تنبیه کردن 

میدان دادن : کنایه از دادن فرصت و مجال به کسی

صدای تو بی نهایت گرم و دلپذیر و ....، صدای گرم : کنایه از دل نشین و جذاب بودن صدا 

نفس را در سینه  حبس کردن : کنایه ازترس و سکوت

از جا در رفتن : کنایه  از خشم و عصبانیت بسیار

دستم را به روی کسی بلند کم :  کنایه از کتک زدن، تنبیه کردن، آزار دادن .

کاری از دستتان بر نمی آید : کنایه از ناتوانی

قلبش را ماری گزید: کنایه از عذاب و سختی فراوان

دندان قروچه کردن : کنایه از شدت خشم و عصبانیت

بزرگ شدن چهره  شیلی : کنایه از توسعه و پیشرفت کشور شیلی

پشت سر نهادن: کنایه از سپری کردن

کنایه های درس نهم : در بیابان های تبعید

پای کوبیدن: کنایه از رقص و شادی

گل هی نوشکفته را له کردهاند، کنایه از شهادت جوانان فلسطینی

راه بیابان را به روی مان باز گذاشته اند : کنایه از آوارگی

مزرعه ها بر خود پیچیدند : کنایه از نابودی و پژمردگی مزرعه ها

زهر بر چهره پاشاندن: کنایه از رنجاندن و عذاب دادن

شعر از یک انسان

زنجیر بردهان کسی بستن:  کنایه از ایجاد خفقان – اجازه سخن  واعتراض به کسی ندادن ، عدم آزادی بیان

دست به سنگ مردگان آویختن: کنایه از شکنجه دادن کسی

کنایه های شعر : حفظ کنیم  ان قصر که جمشید ....

شمع اصحاب شدند : کنایه از برتری داشتن و کامل و سرآمد بودن

گفتند فسانهای و در خواب شدند، در خواب شدند : کنایه از گمراهی  ،اغفال  ،خود را به گمراهی و تغافل زدن ؛ مرگ

کنایه های درس دهم: دخترک بینوا

قلبش مثل یک گلوله ی بزرگ نخ در سینه اش بالا و پائین می جهد :

کنایه از شدن اضطراب ، نگرانی و ترس

پا به دویدن گذاشت ؛ پا گذاشتن به چیزی: کنایه از آغاز و شروع کردن

قد علم کردن :  کنایه از ایستادن در مقابل کسی ، ابراز  وجود کردن و مبارزه خواستن

به جا آمدن : کنایه از عاجر و ناتوان گشتن

این فقط وحشت نبود که گریبانش را می گرفت ؛ گریبان گرفتن: کنایه از مجازات  و آزار کردن ، گرفتار شدن

ترسش باز آمده بود : کنایه از ترسیدن دوباره

از خستگی به جان آمده بود : کنایه از عاجر و ناتوان شدن

کنایه های درس یازدهم: هدیه ی سال نو

چانه زدن : کنایه از تخفیف گرفتن به هنگام خرید اجناس

هرگز پستچی نامه ای در صندوق نینداخته : کنایه از اینکه هیچ کس برای آنها نامه ننوشته بود.

دکمه زنگی در پهلوی در قرار داشت که دست هیچ بشری روی آن فشار نیاورده بود:

کنایه از اینکه هیچ کس با آنها رفت و آمد نمی کرد.

رنگ از چهره اش پرید: کنایه از ترس و هراس

مثل بید می لرزید: کنایه از اضطراب و ترس

خودش را جمع کرد:  کنایه از تسلط یافتن و تمرکز کردن

سردی: کنایه از بی روحی ، نشاط و شادابی نداشتن

خون سردی:  کنایه از بردباری  ،متانت و آرامش

چشمان دلا برقی زد: کنایه از خوشحالی

زیر پا گذاشتن :

کنایه از جست و جوی فراوان برای یافتن چیزی

چانه زدن:  کنایه از تخفیف خواستن در قیمت

جیم مرا خواهد کشت:  کنایه از تنبیه کردن، بازخواست نمودن

چه کاری از دستم ساخته بود: کنایه از عدم توانایی

رنگ از چهره اش پرید: کنایه از ترسیدن و مضطرب شدن

از نظر کسی افتادن : کنایه از جلوه و زیبایی نداشتن ، دیگر مورد پسند و زیبا نبودن

مثل مجسمه خشک شد: کنایه از بهت و تعجب فراوان

چشمانش را به دلا دوخته بود :کنایه از خیره شدن و زل زدن

موهای سرم به شماره درآیند :  کنایه از کم شدن موها

عشقم نسبت به تو از شمار اعداد خارج است :  کنایه اغراق آمیز از شدت علاقه مندی و عشق ورزیدن

جیم ناگهان به هوش آمد: کنایه از متوجه و اگاه شدن  ،حواس جمعی

دل خوش بودن: کنایه از امید وار بودن به چیزی

مائده های زمینی کنایه نداشت!

فصل پنجم: درس دوازدهم

دل بریدن : کنایه از قطع علاقه از کسی یا چیزی

دل باخته : کنایه از عاشق، شیفته ، شیدا

به وقت صبح قیامت که سر زخاک برآرم؛ سر ز خاک برآوردن : کنایه از دوباره زنده شدن

کنایه های ادبیات فارسی 2



 
کنایه های درس اول

 الهی:

مهر او بلانشینان را کشتی نوح است، کشتی نوح بودن: کنایه از «نجات بخشی»

الهی عبدا... عمر بکاست، عمر بکاست: کنایه از پیرشدن

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را/ که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را، سایه ی هما برسر کسی افکندن: کنایه از خوشبخت و سعادتمند نمودن کسی

برو ای گدای مسکین درخانه ی علی زن؛ درخانه ی کسی زدن: کنایه از طلب کردن چیزی

که علم کند به عالم شهدای کربلا را؛ علم کردن: کنایه از مشهور و زبان زد نمودن

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را؟ به سر بردن وفا: کنایه از به پایان رساندن شرط وفاداری، تا به آخر وفادار ماندن

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را؛ راه گرداندن: کنایه از دور کردن

درس دوم:

کنایه های شعر رستم و اشکبوس:

سرهم نبرد اندر آرد به گرد؛ سر به گرد آورد: کنایه از کشتن و نابودی و شکست دادن

بپیچد زوروی و شد سوی کوه؛ روی پیچیدن: کنایه از فرار کردن، روی برگرداندن

که رهام را جام باده ست جفت؛ جام باده جفت کسی بودن: کنایه از اهل بزم و تفریح و عیش و نوش بودن

کمان به زه را به بازو فکند؛ کمان به زه: کنایه از کمان آماده

هماوردت آمد مشو بازجای؛ مشو بازجای: کنایه از اینکه فرار نکن، بایست

عنان را گران کرد و او را بخواند؛ عنان گران کردن: کنایه از توقف و ایستادن

تن بی سرت را که خواهد گریست: کنایه از کشته شدن رستم

چه پرسی کزین پس نبینی توکام؛ کام ندیدن: کنایه از به آرزو و هدف نرسیدن

سر سرکشان زیر سنگ آورد؛ سربه سنگ آوردن: کنایه از کشتن و نابودی

بدو روی خندان شوند انجمن؛ روی خندان شدن: کنایه از مسخره کردن و ریشخند

ببین تا هم اکنون سرآری زمان؛ سرآمدن زمان: کنایه از فرارسیدن مرگ

کمان را به زه کرد و اندر کشید؛ کمان را به زه کردن: کنایه از آماده نمودن کمان

تنی لرز لرزان و رخ سندروس؛ رخ سندروس شدن: کنایه از ترسیدن .

تنی لرزلرزان : کنایه از ترسیدن

سپهر آن زمان دست او داد بوس؛ دست کسی را بوسیدن: کنایه از تشکر و قدردانی

ببار باده که بنیاد عمر بر باد است؛ بر باد بودن چیزی: کنایه از سست و بی دوام و ناپایدار بودن


رنگا رنگ کریمی دن بیرنچه سوزلر



مینی ژوب

نه گوزل خوش یاراشیرمش سنه ای جان مینی ژوب

حسنوه ویردی ترقی یوزه دوخسان مینی ژوب

ایوون آباد اولا عالمده مُد ایجاد ایلین

صبریمی طاقتمی ایلدی تالان مینی ژوب

نه دوتور قول قیچی نه یول یرینده یخوری

ایوون آباد ایلدون ایشلری آسان مینی ژوب

پسته‌نین اوستی آچیلدی کیلوسی برمی تومن

ایلدی آغ کلمین قیمتین ارزان مینی ژوب

گتور ای ساقی می نابله مست ایله منی

نازا قویما دورایاقه سنه قربان مینی ژوب

گجه گوردوم یوخودا امر معاشیم دوزه‌لوب

آلمشام قوینوما بیر شوخ بالا جیران مینی ژوب

اویانوب گوردوم اولوب خطه‌ی بغداد خراب

دیدیم ای وای سنه لعنت گله شیطان مینی ژوب

بیزیم آروادداباخور قزلارا کم کم اویانور

گینوب تازه بو بیمان قزی بیمان مینی ژوب

گر چی ایجاد ایلیوبدور بو مدی خارجه‌لی

واقعاً جای تعجبدی مسلمان مینی ژوب

آدی زهرا ننه‌سی فاطمه احمد آتاسی

اهل قرآنیدی بودلار قالوب عریان مینی ژوب

ننه‌سی بیر قیزا ایلوردی نصیحت کی قیزیم

یوزی قویلی اگیلوب سِیچمه بادمجان مینی ژوب

چوخ گوزتله بو لباسین بالا امنیتی یوخ

سنی بیردن گوره‌سن ایتدی پشیمان مینی ژوب

عمله گلسه متاعون داخی گلمز عمله

ایدور اوضاعوی بالمره پریشان مینی ژوب

خیلی مشگلدی اوزین ساخلیا ات گورسه پشیک

دوزه بیلمز گوره پول‌سوز سوبای اوغلان مینی ژوب

قویروغا مشتری یوخ قصابین احوالنه باخ

اوزماندان کی اولوب بیله فراوان مینی ژوب

نه قدر مد گوروسن خارجه سوغاتیدی لیک

بولارین جمله‌سی تک بیریانا بیریان مینی ژوب

اللرون وار اولا خیاطه خانم اُلمیه‌سن

همی دالدان یاراشیر همده قباقدان مینی ژوب

هوسون اولسا گیداخ انزلی‌یه رامسره

لب دریاده ایدر گور نجه طوفان مینی ژوب

کیم خدایا گوره‌سن آچدی بو خلقین یوزینی

نه حیا قویدی نه ناموس نه وجدان مینی ژوب

آدین اسلام قویان خارجه تقلید ایلمز

پوزوب اسلامی نه دین قویدی نه ایمان مینی ژوب

یل اسنده گیدیری فوری گوبکدن یوخاری

گزلین اسراری ایدیر ملته اعلان مینی ژوب

دین و ملت اشاقا گیتدی اتکلر یوخاری

تا گوراخ هاردا ویرر سئرینه پایان مینی ژوب

اقتصاد اهلیدی ایرانلار اسراف ایلمز

همی کم خرجیدی هم مفته هم ارزان مینی ژوب

حیف اولا بو قوجالار مدلاری رسوا ایلدی

قورومش بود قره ایرگنملی باخ یان مینی ژوب

بیزیم ایشکده بیر آز قوشقونا تغییر ویروب

دالی یانمش بودا ایستور اولا حیوان مینی ژوب

خردالوب خردالوب آخر تومان اولدی پاچا بند

قسالوب قسالوب ایتدی دونی دوران مینی ژوب

ای کریمی مدووی سنده دگیش اول ژیگولی

شعر و شاعر مینی ژوب دفتر دیوان مینی ژوب

رنگا رنگ کریمی دن بیرنچه سوزلر

اوصاف مراغه

 خوشامراغه و گلگشت باغ وبستانش خوشا نسیم دل انگیز صبحگاهانش

خطا بود که تفرج کنان به باغ شوی شبیه می نکنی گر بباغ رضوانش

چه دلفریب بود در اوایل خرداد صفای دامن صحرا وکوهسارانش

طراوتی بچمن داده ابر اشک بهار خوش است طرف چمن بعد اب نیسانش

بچم عقل نگر لطف رود صافی را بآب رود ببین حسن نو بهارانش

سهند خرم وسبزش عسل ببار ارد بطیر خواسته زنبور کان بدامنش

حشم زحد شده برون و لبن بحد وفور برون ز وصف بود میوه فراوانش

نگر ببرج هلاگو و گردش دوران به اقتضای زمان شد به بیخ بنیانش

ببرج سرخ و سفیدوکبود حکمتهاست بخاک گشت مبدل کبود و ایوانش

کریم بیک ببرجی که ساخت بهره ندید کنون نموده طبیعت بخاک یکسانش

برو بسوی رصد خانه بین تو قدرت علم نظاره کن سوی غاری که نیست پایانش

مراغه منبع علم است ودانش و تقوی به این دلیل بود خواجه و دبستانش

بدامنش شده پرورده عارفان بسیار چو اوحدی که بود طایر غزلخوانش

بهر کجا که شود مرغ نغمه خوان بنواست چو ذاکر است وکریمی هزار دستانش

بهار امده شاهد شتاب بر لب جوی ببین گذشت زمان را بجویبارانش

ادامه مطلب

آرایه های ادبی(2)

١۰ـ  ارسال مثل :

هرگاه شاعر یا نویسنده ای در سخن خود از ضرب المثلی بهره بگیرد، آرایه ی ارسال مثل پدید می آید.
نمونه :
هر کسی از ظّن خود شد یار من /  از درون من نجست اسرار من                      (مولوی )
مصراع اول امروزه به عنوان ضرب المثل به کارمی رود.
 نمونه های دیگر:
- سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد / که در آب، مرده بهترکه در آرزوی آبی (سعدی )
- توسنی کردم ندانستم همی /  کز کشیدن تنگ تر گردد کمند                          (رابعه )

١١ـ تمثیل :

هرگاه برای روشن شدن مطلبی پیچیده، آن را به موضوعی ساده تر تشبیه کنیم و یا برای اثبات موضوعی نمونه ای بیاوریم، آرایه ی تمثیل پدید می آید.
نمونه :
-  من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار، که کشت  (حافظ )
-  دل من نه مرد آن است که با غمش برآید / مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی  (سعدی )
-  محرم این هوش جز بیهوش نیست /  مرزبان را مشتری چون گوش نیست        (مولوی )


١۲ـ اسلوب معادله :

در نوعی از تمثیل، گاهی دو موضوع گفته شده به گونه ای است که می توان آن دو را برابر با یکدیگر دانست. این ارتباط معنایی بر پایه ی تشبیه است و یکی مصداقی برای دیگری است. به چنین شکلی ازتمثیل، اسلوب معادله گفته می شود که در اشعار شاعران سبک هندی بیش تر از هردوره ی دیگری دیده می شود.
نمونه :
- دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست / جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است (صائب )
-  آدمی پیر چو شد حرص، جوان می گردد /  خواب در وقت سحرگاه، گران می گردد        (صائب )
-  عشق چون آید، برد هوش، دل فرزانه را /  دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را             (زیب النسا)
-  سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات / غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را               (سعدی )
-  بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب وا کند رسواشود
همان گونه که می بینید هر مصراع از این ابیات یک جمله ی مستقل است و می توان به راحتی جای مصراع ها را عوض کرد.
دود ≈ ابرو بالا نشستن ≈ جای چشم را گرفتن
حرص آدمی ≈ خوا ب پیری ≈ وقت سحرگاه
جوان شدن≈ گران شدن عشق ≈ دزد دانا
هوش دل فرزانه ≈ چراغ خانه از هوش بردن ≈ کشتن چراغ
دل من ≈ مگس غم ≈ عقاب
از پس غم برآمدن≈ افکندن عقاب شعله ≈ چشم

ارسال مثل، تمثیل و اسلوب معادله اغلب یک آرایه به شمار می آید.

 

١٣ـ ایهام :

یا تورایه به معنی به شک انداختن است و در اصطلاح ادبی، به کاربردن واژه یا ترکیبی در دو معنی نزدیک و دور به ذهن است و هر کدام از آن دو معنی را بتوان از آن برداشت کرد. ایهام، هنری ترین آرایه ی معنوی است و استاد مسلم آن حافظ است.
نمونه :
-  غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد /  گفتم افسانه ای شیرین و به خوابش کردم (رهی معیری )
که شیرین هم به معنی زیبا و دلنشین و هم نام معشوقه ی فرهاد است.
-  گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید /  گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
که بر آید هم به معنی طلوع کردن و هم به معنی اگر امکان داشته باشد است.

- خانه زندان است و تنهایی ملال /  هر كه چون سعدی گلستانش نیست
گلستان به دو معنی باغ و كتاب گلستان سعدی است
نرگس مست نوازشگرِ مردم دارش / خون عاشق به قدح گر بخورد ، نوشش باد   (حافظ)
نرگس مست مردم دار یعنی چشمی كه دارای مردمك است و خوش رفتار با مردم.
  
١۴- ایهام تناسب :

باتوجه به توضیح آرایه ی ایهام، هر واژه در سخن، هنگامی دارای ایهام تناسب است که تنها یکی از معانی آن را بتوان درجمله جای گذاری کرد و معنای دیگر آن اگر چه به دلیل تناسب و قرینه ای که درکلام دارد به ذهن خطور می کند ولی نمی توان آن را در جمله جای گذاری نمود.

حافظ می گوید:

گر در سرت هوای وصال است حافظا /  باید که خاک درگه  اهل هنر شوی
واژه ی "هوا" در این جا تنها به معنی "آرزو" به کار رفته است، ولی خواننده باخواندن مصراع دوم به دلیل تناسبی که میان "خاک " و هوا (یعنی آسمان ) وجود دارد معنای دومِ "هوا" را نیز که همان "آسمان" باشد به یاد می آورد، لیکن نمی توان این معنی ( یعنی آسمان) را در جمله جای داد.
 
-  آشنایی نه غریب است که دلسوزمن است / چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
واژه ی غریب دارای دو معنی گوناگون است، یکی عجیب و دیگری ناآشنا، ولی تنها معنی عجیب را می توان در جمله جای داد ولی  معنای دوم نیز (یعنی ناآشنا) که با آشنا تضاد دارد به ذهن خطور می کند، پس واژه ی غریب ایهام تناسب دارد.

درمصراع دوم همین بیت نیز کلمه خویش دارای دو معنی " خود " یا " قوم و خویش " است ولی تنها معنی "خود" درجمله جای می گیرد ولی به علت تناسب و تضادی که با واژه ی بیگانه دارد، معنای دوم آن (یعنی خویش و خویشاوند) نیز به ذهن می آید، پس واژه ی "خویش" نیز ایهام تناسب دارد.


١۵- حس آمیزی :

آمیختن دو یا چند حس را با یکدیگر حس آمیزی گویند. مانند: " بوی لطیفی به مشام می رسد " که با آن که " بو" به حّس بویایی و لطافت به حس لامسه مربوط است، ولی لطافت به بویایی  نسبت داده شده است .
نمونه های دیگر:

دیدی چه گفت،  بوی تلخ،  قیافه بامزه،  برخورد سرد

" مزه پیروزی راچشید ".

" بردوش زمانه لحظه ها سنگین بود ". (سنگین  بودن که مربوط به احساس وزن است به لحظه ها نسبت داده شده است .

" جان از سکوت سرد شب دلگیر می شد". (سرد بودن به سکوت شب نسبت داده شده است).

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر /  یادگاری که در این گنبد دوّار فتاد

دیدن صدا: آمیخته شدن دوحس بینایی و شنوایی

 

١۶- تشخّص  (شخصیت بخشی) :

هرگاه با نسبت دادن عمل، حالت و یا صفت انسانی به یک پدیده (غیرانسانی ) به آن جلوه ای انسانی ببخشیم، آرایه ی تشخص پدید می آید.
نمونه :

به مغرب سینه مالان قرص خورشید /  زمان می گشت پشت کوهساران  (بیدل)
از نسبت دادن قید سینه مالان به خورشید آرایه ی تشخص پدیدآمده است .
نمونه ی دیگر:
-  آن همه ناز تنّعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

صبح امید که بُد معتکف پرده غیب  / گو برون آی که کار شب تار آخر شد   (حافظ )
-  طعنه بر طوفان مزن، ایراد بر دریا مگیر /  بوسه بگرفتن ز ساحل، موج را دیوانه کرد
دیوانگی و بوسه گرفتن به موج نسبت داده شده است.

آرایه های ادبی

 

 

علم بدیع

 

 

كوتاه درباره مهمترین آرایه های ادبی

 

 

تدوین : آریا ادیب

 ( منبع : http://aryaadib.blogfa.com )

 

 

بدیع در واژه به معنی  تازه، نو و نوآورده است و در گستره ی زبان، علمی است که  از آرایه های ادبی سخن می گوید. آرایه ها زیورهایی است که سخن را بدان می آرایند. 

 

آرایه های ادبی  بر دو گونه است:


الف) ـ آرایه های لفظی (صناعات  لفظی ) :

به آن دسته از آرایه های ادبی گفته می شود  که از تناسب آوایی و لفظی میان واژه ها پدید می آید. مانند:

واج آرایی، سجع، ترصیع، جناس و اشتقاق


ب) ـ آرایه های معنوی (صناعات  معنوی ) : به آن دسته از آرایه های ادبی گفته می شود که بر پایه ی تناسب های معنایی واژه ها شکل می گیرد، مانند:

مراعات نظیر، تناقض، عکس، تلمیح، تضمین، اغراق، حسن تعلیل، ارسال المثل، تمثیل، اسلوب معادله و ایهام.

 

الف) - آرایه های لفظی :


١- واج آرایی :

به تکرار یک واج (حرف صامت یا مصوت ) در یک بیت یا عبارت گفته می شود که پدید آورنده ی موسیقی درونی شعر است.  واج آرایی یا نغمه ی حروف، تکراری آگاهانه است که موجب آن می گردد که تاثیر موسیقی کلام و القای معنی مورد نظر شاعر بیش ترگردد. مانند:

 
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ( تکرارصامت چ )
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است ( تکرارصامت های خ و ز ) از منوچهری که تداعی کننده ی صدای ریزش و خرد شدن برگ ها درفصل خزان است.
نمونه های دیگر:
بگذار تا بگریم چون  ابر در بهاران /  کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران          (سعدی )
 بر او راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست  (فردوسی )


 ۲ـ سجع :

معنی  آواز کبوتر را دارد و در اصطلاح سخن شناسان،  آوردن واژه هایی است ( واژه های سجع ) در آخر قرینه های سخن منثور به سانی که حرف آخر این واژه ها یکی باشد.

معمولن هر قرینه از یک جمله تشکیل می شود، اما گاهی نیز یک قرینه دو یا چند جمله ی کوتاه دارد.

به جمله هایی که دارای آرایه ی سجع باشند مسجّع و این کار را تسجیع می گویند.
نمونه :


- ای عزیز، در رعایت دل ها کوش و عیب کسان می پوش                               (خواجه عبدالله انصاری )
-  جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده                                        (خواجه عبدالله انصاری )
- منّت خدای را عّزوجّل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت  (گلستان )
- هرنفسی که فرو می رود ممّد حیات است و چون برمی آید مفّرح ذات                (گلستان )


درعبارات بالا، کوش و می پوش ، صفا و هوا، قربت و نعمت، حیات و ذات، واژه ها ی سجع به شمار می آید.
سجع متوازی

سجع متوازی آن است که در آخر دو جمله، کلماتی قرار گیرند که در وزن، عدد و حرف رَوی (حرف آخر قافیه) یکسان باشند. مثل: انیس و جلیس.
مثال‌هایی از گلستان سعدی:
سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند.
هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
باران رحمت بی‌حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده
ادامه مطلب

ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

۱ - میزبان : میز ( مهمان ) + بان ( پسوند دارندگی)۱ = کسی که دارای مهمان است.

۲- گوسفند:  گو ( جانور اهلی ) + سپند ( مقدس، پاک ) = جانور اهلی پاک

*جز اول ( گو ) در واژه های گوساله و گاو نیز به کار رفته است.

۳ - میرزا : میر ( مخفف امیر ) + زا ( مخفف زاده) = امیر زاده

* این واژه ظاهراً از زمان تیموریان رواج یافته است در عهد قاجار هرگاه پیش از نام افراد ذکر می شد به معنای  « آقا » بود مانند: میرزا جعفر و اگر بعد از نام اشخاص می آمد دلیل بر شاهزادگی بود.مانند: محمدعلی میرزا- احمد میرزا

 

۴ - کدبانو: کد ( خانه) + بانو = بانوی خانه

۵- آسمان:  آس( سنگ مدور) + مان(پسوند شباهت)= فضای شبیه سنگ آس

* این تشبیه به این دلیل است که به زعم قدما آسمان مدور همچون سنگ بزرگ آسیاب است که  بر فراز زمین در حال چرخش است.جزء اول این واژه را می توان در واژه های آسیاب و خراس نیز مشاهده کرد.

 

۶ - کهکشان: که ( کاه) + کش (بن مضارع کشیدن)+ ان = جایی که کاه کشیده شده است.

*این وجه تسمیه به این سبب است که درخشش ستاره های ریز و درشت کهکشان که همچون خطی درشت بر آسمان است گویی راهی است که بر اثر نقل و انتقال کاه مشخص و نمایان شده است.

 

۷- زمین: زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده.

* زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.

ادامه مطلب

اسلوب معادله

                               اسلوب معادله درکتاب درسی دوره متوسطه

 

اسلوب معادله .اصطلاحی است که برای اولین بار دکتر شفیعی کدکنی به کاربرده است ایشان می گویند:

به خاطراستفاده درسبک شناسی ان رابه عمد ساخته ام وهمچنین به خاطر اشتباه نشدن با ارسل المثل وهرنوع مصراع حکمت امیز دیگری که بتواند جای مثل را بگیرد

ویژگی های اسلوب معادله:

 یک ساختارمخصوص نحوی است یا به عبارت دیگر دو مصراع یک بیت کاملا" از نظرنحوی مستقل است و هیچ حرف ربط یا شرط یا چیز دیگری دو مصراع  یا بیت را از نظر معنی ونحوی با هم مرتبط نمی کند مثلا دربیت :

سرم ازخدای خواهد که به پایش اندر افتد        که در اب مرد ه بهتر که در ارزوی ابی

 حرف ربط که در مصراع دوم باعث شده که مصراع دوم وابستگی به جمله ی قبل داشته باشد واین ارایه را ندارد ویا در بیت :بلبل از گل بگذرد چون در چمن بیند مرا    بت پرستی کی کند گر برهمن بیند مرا

تکرار بیند مرا در هر دو مصراع سبب ارتباط معنایی بین دو مصراع شده

بهترین راه برای شناخت این ارایه بررسی از دید گاه زبان شناختی است که در قالب معادله ی دو جمله بررسی شود به عبارت دیگر مصراع ها معادلی برای یک دیگر هستند

محرم این هوش جز بیهوش  نیست            مر زبان را مشتری   جز گوش نیست

می توان علامت = بین دو مصراع قرار داد وهر کدام از مصراع ها دو سوی معادله دانست به عبارت دیگر هر کدام از مصراع ها میتوان به جای مصراع دیگری قرار داد و معنی واحدی دریافت کرد

عشق چون اید برد هوش دل فرزانه را       دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را

به عبارت دیگر شاعر پیام اصلی را در یک مصراع می اورد وبه خاطر ملموس تر شدن ان اشاره به موضوعی محسوس و مادی در قالب تشبیه بدون استفاده از ادات تشبیه مینماید و تقریبا"می توان بین دو مصراع «همان گونه که »قرار داد ومعنی درستی از ان استنباط کرد

این ارایه از قرن دهم به بعد محور اصلی سبک هندی قرار می گیرد ودر شعر قدما نمونه هایی دارد

با این تفاوت که در شعر قدما معمولا بین دو بیت میاید ولی  در سبک هندیبا این بسامد بالافقط بین دو مصراع یک بیت می آید مانند :

حذر کن ز نادان ده مرده گوی                چو دانا یکی گوی وپرورده گوی

صد انداختی تیر وهر صد خطاست            اگر هوشمندی یک اندازو راست

 و در سبک هندی از بیدل دهلوی :

جهان خونریز بنیاد است هشدار              سر سال از محرم آفریدند

   آرایه مذکور در سروده های شاعران سبک هندی شاخه ایرانی مانند صائب ، طالب آملی وسلیم تهرانی به وفور یافت می شود حتی در بعضی از غزلیات پایه واساس تمام غزل این آرایه را دارد ولی در سبک هندی شاخه هندی این ارایه نسبت به شاخه ایرانی کمتر یافت می شود مانند شعر بیدل دهلوی .

  در ایران نیز شاعرانی چون حافظ کمتر از اسلوب معادله بهره برده است ولی شاعر همشهری او سعدی شیرازی از این ارایه بسیار استفاده کرده است وگویا در این راه به شاعر معروف عرب متنبی که شهرتش در بین اعراب به این آرایه است نظر داشته است .

   اینک نمونه ای از آرایه اسلوب معادله در کتاب های درسی دوره ی متوسطه .

 پیشانی عفو تورا پر چین نسازد جرم ما                 آینه کی بر هم خورد از زشتی تمثالها

دل من نه مرد آن است که با غمش برآید                مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

برای خاطرم غم افریدند                                    طفیل چشم من نم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند                               طرب را ماتم غم   آفریدند 


برگرفته از سایت گروه زبان وادبیات فارسی   بجنورد


حکایت دعوای خال ( فرستنده : زری )

شنبه 15 مهر 1391 09:02 ب.ظ
اگر آن ترک شیرازی ...
حکایت دعوا بر سر خال ، از زمان خواجه حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شد!

داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید ، سپس صائب تبریزی در سالهای بعد بگونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر ، حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتاً شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صائب سرود:

حافظ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را



صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را



شهریار

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را

سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
ادامه مطلب

معنی وتوضیحات درس هفتم "بهار عمر" ودرس یازدهم " سرود عشق" امام خمینی (ره) زبان وادبیات فارسی سال چهارم دبیرستان

 *** معنی بیت های بهار عمر***

1 ـ ای آن  کسی که لاله زار عمراز پرتو فروغ رخسارتو  شاد و خرم می شود، برگرد که بدون چهره‌ی زیبای تو شادابی و طراوت زندگی ما رفته است . ( فروغ رخ استعاره دارد : چهره مانند آفتاب نور دارد ، عمر مانند لاله‌زار است ، رو مانند گل است و عمر مانند بهار است عمر به درخت یا بوته ای تشبیه شده   )                                                                                                                              ۲ ـ اگر از چشم ما اشک مانند باران  می چکد رواست  ، زیرا که درغم تو روزگار عمرما مانند برق گذشت  واز آن چیزی ندیدیم .  ( سرشک مانند باران و روزگار عمر مانند برق است )

۳ ـ  این یک دو دقیقه که ممکن است؛ وعده دیدار را به جای آور، کارما را دریاب وبه کارما رسیدگی کن  زیرا پایان زندگی معلوم نیست کارما : کاری که ما داریم ، ضرورتی که پیش آمده است  .

۴ ـ تا کی می خواهی می صبحگاهی بخوری و به خواب شیرین بامدادی بروی ؟آگاه باش که اختیار عمر از ما گذشت ودیگر اختیاری نمانده است اختیار عمر گذشت:اختیار زندگی از دست ما در رفته .مفهوم :( از خواب غفلت بیدار شو و خوشی های زودگذر زندگی را رها کن )     ۵ ـ دیروزدرحال گذشتن بود، وبه ما نظری نکرد ، بیچاره دل ما هیچ سودی از گذشت عمر وگذرگاه های زندگی ندید. درگذار بود :درحال گذشتن بود// گذار عمر :گذشتن عمر ، گذرگاه عمر .///   .

۶ ـ درهر طرف کمین گاه وسنگری از خیل حوادث هست از آن جهت است که سوار عمر عنان گسسته می دواند.//عنان گسسته دواندن : عنان اسب را رها کردن تا اسب با سرعت تمام حرکت کند.// سوار عمر: آن کسی که بر عمر سوار شده واختیار آن را از دست داده ولیکن خوش می گذراند.مانند قمار بازان وباده خواران  // خیل حوادث: اضافه تشبیهی حوادث به سبب زیادی بهد رمه وگله اسبان همانند شده است .  ( خیل به معنی گروه اسبان و سپاه  با کلمه های عنان و سوار تناسب دارد )

۷ ـ  من بدون عمر زنده ام و این شگفت و عجیب نیست ؛ زیرا کسی روز جدایی از معشوق را عمر حساب نمی کند .( در بی عمر زنده‌ام پارادوکس ، مصراع دوم استفهام انکاری )

۸ ـ ای حافظ سخن ( شعر ) بگو زیرا در این دنیا سخن ( شعر ) است که از قلم تو به عنوان یادگار عمروزندگی می ماند . ( صفحه‌ی جهان تشبیه یا استعاره‌ی مکنیه ، نقش استعاره از سخن ، قلم مجازا نوشتن یا توانایی نوشتن )(توحید فروغی با استفاده از شرح حافظ از دکتر بهروز ثروتیان )

 ***معنی بیت های سرود عشق از امام خمینی (ره ) ***

۱ ـ بهار ( انقلاب ، دوران خوشی و شادابی و سرزندگی و آزادی ) فرارسید و گلستان ( کشور ایران ، دنیا ) روشن شد و به خوشی و شادابی و آزادی رسید و چمنزار ( ایران ) به خاطر حضور یار ( خدا ) شاداب شد . ( لاله می تواند نماد شادابی و خوشحالی باشد ) عبارات داخل کمانک استعاره اند از کلمات قبل . 

۲ ـ عشق مانند سرودی از زبان پرندگان چمنزار ( آزادی خواهان و مردم ایران ) به گوش می رسد و زیبایی چهره‌ی یار ( خدا )و یاد او در چهره‌ی مردم نمایان است ( مردم عشق خدا دارند و در چهره‌شان دیده می‌شود )

۳ ـ به ساقی عاشق زیبا ( واسطه‌ی فیض الهی ) خبر رسید که همه جای دشت ( ایران ) مانند چهره‌ی مستان پر از شادی شد .

۴ ـ به غنچه ( آن که از دید مردم پنهان است ) بگو که خود را نشان بدهد ؛ زیرا که پرنده‌ی دل من به خاطر دوری و جدایی از چهره‌ات آشفته شده است . ( غنچه استعاره دارد و مرغ دل تشبیه و پرده افکندن کنایه )

۵ ـ من به خاطر اوضاعی که دل به خاطر عشق دارد ، رنج زیادی دیده‌ام که قابل پرسش نیست و به خاطر عشق معشوق ، اشکم مانند باران فرو می‌ریزد .( معنی وتوضیحات این درس  از محمد حسین برجی است .)

بررسی اشعار امام خمینی(ره) - قسمت - اول

واحد شعر و ادب تبیان زنجان-

  آشنایان ره عشق درین بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

  



ارواح مقدس و متعالی برگزیدگان و اولیای الهی، این کبوتران حریم ملکوت و عندلیبان گلشن لاهوت، که از عالم امر و قرب و جوار محبوب ازلی در تنگنای عالم طبع و سراچۀ ترکیب افتاده و در این دامگاه محنتزای ناسوت گرفتار آمده‏اند، پیوسته به سان نی از نیستان جدا گشته، دردمندانه از سینۀ سوزان، نالۀ اشتیاق بر می‏آورند و در این غریبستان از دوری یار و دیار شکوه آغاز می‏کنند. این جانهای آرزومند، طایران گلشن قدس، همواره سر آن دارند که‏این تخته بند تن را بهم درشکنند و از این دامگه حادثه پر گشایند، و به مرجع و منزل نخستین خود، یعنی جوار و قرب رفیق اعلی، بازگردند و در جایگاه صدق، نزد ملیک مقتدر، مقام گیرند که گفته‏اند:

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش       باز جوید روزگار وصل خویش

در وصف این محبّان، امام عارفان و مقتدای موحدان، علی، علیه‏السلام، فرمود: «اگر نبود اجل محتوم و وقت معیّن که خداوند بر آنان مقدّر و مقرّر فرموده، روانهایشان یک چشم بر هم زدن در کالبدشان آرام نمی‏گرفت.» این شیفتگان جمال مطلق چون به درد مهجوری مبتلا گردند، با استمداد از جذبات و عنایات حضرت حق، و با تصفیه و تزکیه، حُجب را یکی پس از دیگری از میان برمی‏دارند و به سیر الی الله می‏پردازند، و با تجلی انوار وحدت از قید کثرت رها می‏شوند، تا به مرتبۀ شهود حق رسند و به مقام جمع بعد از فرق نایل آیند.

ادامه مطلب
1 2 3 4
تعداد کل صفحات: 4